حکا یت همچنا ن باقی است !
دراتا ق مشغول ورق زد ن روزنامه بودم که صدای زنگ در را شنیدم ، نگاهی
به ساعت انداختم ، دیر وقت بود ، رفتم در را باز کردم پیرمردی در آستانه در ظاهر
شد. سلام کردم و هرچه سعی کردم متاسفانه حافظه یاری نکرد و نتوانستم ایشان را
بجا بیاورم . پیرمرد ، لبخندی زد و گفت : شاجین جان اکنون برایم ثابت شد که روزگار
کار خود را بخوبی انجام داده است . پس از شنیدن صدای آشنای یکی از یاران دوران
تحصیل به خود آمدم و همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم . گفتم : عجب سعادتی ،
همیشه آرزوی دیدار مجدد تو را مخصوصا بعداز سال 57 داشتم . من و این یار قدیمی
در زمان « رضاخان » روی یک نیمکت درس می خواندیم ، او برخلاف من از
عنفوان جوانی اهل مسجد و منبر بود و در تشکیل دادن و شرکت در مراسم مذهبی
فعالانه شرکت داشت و از جان و مال خویش در این راه دریغ نمی کرد .
چندین بار بین ما جدائی افتاده بود . بعداز 20 شهریور فرار رضاخان ،
کودتای 28 مرداد ، جلالیه ،وو، و آخرین دیدارمان سال 57 بعداز آزادی بدست
این مردم قهرمان بود . آنشب تا صبح گذشته را ورق زدیم . سه رژیم و دو رفیق
از زندان قزل قلعه تا زندان قصر، از زندان قصر تا برازجان، و از برازجان تا
اوین ، و از اوین تا نا کجا آباد . وقتی جهت خواب به بستر میرفت گفت :
این راهی که من رفتم متاسفانه تلف کردن عمر بود و بس ..!
چراغ را خاموش کردم ، سیگاری آتش زدم . در چهره نازش ، ناامیدی موج
میزد ، ایده آلیسم کار خودش را کرده بود . !
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این / بعداز این خود شو تا شوی موزون خویش!
*

